Monday, May 02, 2005

روزت مبارک

امسال اولین سالیه که روز معلم کلاس دارم . اونهم ساعت هشت صبح. ا
دانش آموزهایی که گل بدست توی خیابون یه جوری راه می رفتند که انگار همه دارند نگاهشون می کنند من را به یاد قدیمها می انداخت. ا
یه دسته گل و کتابی که بابا به عنوان یادگار و هدیه برای معلمم می خرید . ا همیشه هم کتاب بود . خودش معلم بود و می دانست که باید چی بگیره . ا
احساس پیر شدن میکنم ! ا

*******
امروز باید از بچه ها امتحان بگیرم . چقدر سخته ساکت کردن این پسر های هفده ، هیجده ساله . واقعا حنجره ام یارای داد زدن نداره. ا
امتحان شروع میشه . بچه ها هرچی بلدند تو نیم ساعت اول نوشته اند و الان وقت تقــلبشونه. تنبل ترین شاگرد کلاس برای اینکه جو سنگین امتحان را بشکنه و کلاس را شلوغ کنه میگه : راستی آقا روزتون مبارک!! ا
این اولین تبریک امروزه ! ا
از ترس بهم ریختن کلاس سریع میگم سلامت باشید و بعد چند تا هیس محکم با چاشنی چشم غره به اونهایی که می دونم دنبال بهانه میگردند.
از پنجره کلاس به دفتر نگاه میکنم . صاحب مدرسه که از دبیرهای قدیمیه داره اینطرف را نگاه میکنه . نمیدونم چرا امروز کلاس نرفته این آقای رئیس ! ا


**********
مادر یکی از بچه ها نزدیک میز مدیر نشسته و با رئیس صحبت می کنه. مدیر هم فقط گوش میده. حضورش باعث شده دبیرها شوخی های معمول را با هم نکنن. مشغول بارم بندی سوالات پایان ترم بچه ها میشم . یکی از ناظمهای مدرسه که دیگه نتونسته جو سنگین را تحمل کنه میاد کنارم میشینه
ا_مخلصیم آقا
ا
-ارادت مندم قربان
همیشه سعی کرده ام جواب شوخی هاش را با خنده بدهم . دو برابر من سن داره . یه جورایی سعی کرده ام حساب شوخی نداشته باشیم . شوخی
دو طرفه اش خوبه. ا
وقتی می بینه من حال نمیدهم بر میگرده و به آقایی بهلولی دفتر دار مدرسه – که همیشه آرام میشینه روی یک صندلی و لبخندی به لب داره که من هیچوقت نفهمیدم یعنی چه- میگه : آقای بهلولی کیف میکنی که امروز روز معلمه ها ! و بعد دوتایی با هم میخندندو سرشون را تکان میدهند. ا
پیرمرد جواب میده : آره واقعا دارم می میرم از خوشی و یک آه میکشه و سرش را تکان با معنایی میده. در حین اینکه ناظم زورکی می خواهد به بهلولی شیرینی بدهد و او مقاومت میکند یک دانش آموز دیگه با جعبه شیرینی وارد میشه . امروز هوا یک کمی سرد شده. یخچال پر از شیرینی تره!!!
ا

**********
"مگه گرو کشیه ! یعنی شما به من اطمینان ندارید؟ من همکار شما هستم . مثل شما یک فرهنگی! "
اینها را که از مادر دانش آموز شنیدم گوشهام فضولیشون گرفت . ا
تا ته ماجرا را خوندم اما میخواستم با گوشهای خودم بشنوم . ا
" شما چطور نمیذارید بچه من امتحان بده ؟! من میرم پیش وزیر"
آقای رئیس با همان آرامش قبلی گفت: بروید پیش وزیر اگر اون پول شهریه را داد بیایید اینجا تا مشکل حل شه. ا
حالم بهم خورد . از چی ، خودم هم هنوز نمیدونم ! ا

************
مدیر صدایم کرد. ا
"
آقا ، دهکردی برگه امتحانیش را آورده میگه کف کلاس افتاده بود !!!ا"
اولین کسی بود که برگه اش را داد. اگر امتحان هم نمیداد بیست اش می دادم . شاگرد بسیار خوب و باهوشی بود و خلاصه نور چشمی من. ا
دو تا ناظم ، مدیر وآقای رئیس همه منتظر عکس العمل من بودند.ا سریع خودم را جمع و جور کردم و با بی تفاوتی گفتم: مهم نیست. حتما از دستم افتاده. ا
آقای رئیس با اخم گفت: اگر شک دارید ازش یه امتحان دیگه بگیرید
سوتی بدی بود! برای اینکه نشان بدهم همه چیز تحت کنترله گفتم : نه می شناسم اش . ندید بهش نمره بیست میدهم
حواسم رفت طرف صفاری همونکه سر امتحان به خاطر تقلب برگه اش را گرفتم و وقتی رفت بیرون دوباره برگشت و به بهانه برداشتن وسائلش رفت طرف برگه هایی که جمع کرده بودم. ا
اه ، لعنتی ! چطور جرات کرد؟ ا

2 Comments:

At 7:06 AM, Anonymous Anonymous said...

همون جوري كه تو جرات كردي!!!

rsh.blogfa
يه مقدار درازتر و طولاني تر مينوشتي !!!

 
At 1:48 PM, Anonymous Anonymous said...

salam essi joonam, agha eyval khaili hal kardam ba in sherat. samira ham salam miresoneh . rasti lotfan on sheri keh dar moredeh ameh leila gofteh bodi ro baram befrest, choon ro webloget nadari.

mokhlesam

 

Post a Comment

<< Home