Sunday, September 26, 2010

دوباره باید نوشت
جز نوشتن چه کاری از دست ما بر می آید

Monday, May 02, 2005

روزت مبارک

امسال اولین سالیه که روز معلم کلاس دارم . اونهم ساعت هشت صبح. ا
دانش آموزهایی که گل بدست توی خیابون یه جوری راه می رفتند که انگار همه دارند نگاهشون می کنند من را به یاد قدیمها می انداخت. ا
یه دسته گل و کتابی که بابا به عنوان یادگار و هدیه برای معلمم می خرید . ا همیشه هم کتاب بود . خودش معلم بود و می دانست که باید چی بگیره . ا
احساس پیر شدن میکنم ! ا

*******
امروز باید از بچه ها امتحان بگیرم . چقدر سخته ساکت کردن این پسر های هفده ، هیجده ساله . واقعا حنجره ام یارای داد زدن نداره. ا
امتحان شروع میشه . بچه ها هرچی بلدند تو نیم ساعت اول نوشته اند و الان وقت تقــلبشونه. تنبل ترین شاگرد کلاس برای اینکه جو سنگین امتحان را بشکنه و کلاس را شلوغ کنه میگه : راستی آقا روزتون مبارک!! ا
این اولین تبریک امروزه ! ا
از ترس بهم ریختن کلاس سریع میگم سلامت باشید و بعد چند تا هیس محکم با چاشنی چشم غره به اونهایی که می دونم دنبال بهانه میگردند.
از پنجره کلاس به دفتر نگاه میکنم . صاحب مدرسه که از دبیرهای قدیمیه داره اینطرف را نگاه میکنه . نمیدونم چرا امروز کلاس نرفته این آقای رئیس ! ا


**********
مادر یکی از بچه ها نزدیک میز مدیر نشسته و با رئیس صحبت می کنه. مدیر هم فقط گوش میده. حضورش باعث شده دبیرها شوخی های معمول را با هم نکنن. مشغول بارم بندی سوالات پایان ترم بچه ها میشم . یکی از ناظمهای مدرسه که دیگه نتونسته جو سنگین را تحمل کنه میاد کنارم میشینه
ا_مخلصیم آقا
ا
-ارادت مندم قربان
همیشه سعی کرده ام جواب شوخی هاش را با خنده بدهم . دو برابر من سن داره . یه جورایی سعی کرده ام حساب شوخی نداشته باشیم . شوخی
دو طرفه اش خوبه. ا
وقتی می بینه من حال نمیدهم بر میگرده و به آقایی بهلولی دفتر دار مدرسه – که همیشه آرام میشینه روی یک صندلی و لبخندی به لب داره که من هیچوقت نفهمیدم یعنی چه- میگه : آقای بهلولی کیف میکنی که امروز روز معلمه ها ! و بعد دوتایی با هم میخندندو سرشون را تکان میدهند. ا
پیرمرد جواب میده : آره واقعا دارم می میرم از خوشی و یک آه میکشه و سرش را تکان با معنایی میده. در حین اینکه ناظم زورکی می خواهد به بهلولی شیرینی بدهد و او مقاومت میکند یک دانش آموز دیگه با جعبه شیرینی وارد میشه . امروز هوا یک کمی سرد شده. یخچال پر از شیرینی تره!!!
ا

**********
"مگه گرو کشیه ! یعنی شما به من اطمینان ندارید؟ من همکار شما هستم . مثل شما یک فرهنگی! "
اینها را که از مادر دانش آموز شنیدم گوشهام فضولیشون گرفت . ا
تا ته ماجرا را خوندم اما میخواستم با گوشهای خودم بشنوم . ا
" شما چطور نمیذارید بچه من امتحان بده ؟! من میرم پیش وزیر"
آقای رئیس با همان آرامش قبلی گفت: بروید پیش وزیر اگر اون پول شهریه را داد بیایید اینجا تا مشکل حل شه. ا
حالم بهم خورد . از چی ، خودم هم هنوز نمیدونم ! ا

************
مدیر صدایم کرد. ا
"
آقا ، دهکردی برگه امتحانیش را آورده میگه کف کلاس افتاده بود !!!ا"
اولین کسی بود که برگه اش را داد. اگر امتحان هم نمیداد بیست اش می دادم . شاگرد بسیار خوب و باهوشی بود و خلاصه نور چشمی من. ا
دو تا ناظم ، مدیر وآقای رئیس همه منتظر عکس العمل من بودند.ا سریع خودم را جمع و جور کردم و با بی تفاوتی گفتم: مهم نیست. حتما از دستم افتاده. ا
آقای رئیس با اخم گفت: اگر شک دارید ازش یه امتحان دیگه بگیرید
سوتی بدی بود! برای اینکه نشان بدهم همه چیز تحت کنترله گفتم : نه می شناسم اش . ندید بهش نمره بیست میدهم
حواسم رفت طرف صفاری همونکه سر امتحان به خاطر تقلب برگه اش را گرفتم و وقتی رفت بیرون دوباره برگشت و به بهانه برداشتن وسائلش رفت طرف برگه هایی که جمع کرده بودم. ا
اه ، لعنتی ! چطور جرات کرد؟ ا

Tuesday, March 29, 2005

باز امید میخرم


**باز امید میخرم**


باز دوباره می رسد ،
فصل بهار و من در آن
از شعف جوانه ها،
از تب و تاب زندگی
نم نم اشک آسمان
خانه تکانی زمین

باز به فکر میروم
باز امید میخرم

پیچک سبز زندگی
از خم دیگری گذشت
گرمی نور آفتاب
هدیه به جسم سرد دشت
آی جوانه جوان
از ره دور آمدی ؟
از دل خاک آمدی؟
خاک خشن ؟
تن چو گل؟
در عجب ام ز همت ات
عشق به زنده ماندن ات

باز به فکر می روم
باز امید می خرم

شاخ درخت خانه مان
کز ستم خزان شکست
با کفن سفید برف
چشم امید را ببست
باز دوباره تر شده
از دم عیسی بهار
زنده و زنده تر شده
باز به فکر میروم

باز امید می خرم

دولت سرد دی گذشت
کاخ ستم فرو شکست
گردش کار را ببین
غنچه میان خار رست

این همه معجزات را
باز رسول نوبهار
در پی باور کدام
مذهب و مسلک و خدا
در دل این جهان دمید
سردی دی ، شب سیاه
از دل این جهان رمید



باز به فکر میروم
با ز امید میخرم

Thursday, March 10, 2005

بهار

نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
شرح عکس

Thursday, December 23, 2004

83/10/3

ا2 دی زمستون ، سرما
نظام وظیفه ، آدمها ، دستها ، دفترچه ها
نیروی هوایی ، نیروی زمینی، نیروی انتظامی
ارتش ، سپاه !!! ا
رضایت ، خشم ، بی تفاوتی
مادرها ، پدرها، دهاتی ها ، شهری ها
انگشترهای عقیق، ریشهای آب و جارو شده
تماسهای یواشکی ، پچ پچ ها ، چشمک های مخفی
التماسهای دعا ! ا
جناب سرهنگ ، جناب سروان، سرکار
تمدید ، اعزام ، معافیت
غیبت !!! ا
دروغ!!!؟
............
بخشش آقا، ا
دولت ، مجلس ، قانون
عدالت ، بی عدالتی، حق ، ناحق؟
پرچم ، مقدس ، خدمت ! ا
خرید ، فروش، عمر

تحصیل ، تدریس ، جوانی
موهای ژل زده ، شلوار جین ، ته ریش، گواهی بسیج! ا
خدمت ، خفت ، عزت ؟
پنج میلیون، خارج ، دانشگاه، دلار
کوانتم ، کار، کنکور
ا
ا2 دی زمستون ، سوز
سرما ، سرما ، سرما

Friday, December 17, 2004

83/9/27

عزیز بزرگواری ، مطلبی را در قسمت نظرات خطاب به بنده نوشته بودند که دوست دارم جلوی چشم خودم ودوستانم که به این وبلاگ سر می زنند باشه پس با اجازه شون در این قسمت ذکر می کنم و امیدوارم که مثل همیشه به من لطف داشته باشند و از نظراتشون محرومم نکنند: ا
Mobarak bashad ein tavaldi dighar.afarin, akharesh posteh ra shekasti va sar biroon avardi.Hamin keh shojat kardi va dast be enteshar zadi khodesh yek ghadameh bozorgeh. Vali yadet bashe, shojat jormeh va az on na bakhshodani tar harfe no zadaneh. albateh midonam az on adamhaei nisti keh harf ra be khatereh nan bezani vali ein ra ham midanam keh kheili harf barayeh zadan dari vali sokot mikoni. ein ro as skotet mifahmama. adamhaei keh harf ziadi barayeh goftan darand vali shenevandeh nadaran mamolan sokot mikonan. Omghesh ro ham mirtoni az to cheshmeshon bekhoni.yek hedieh barat daram keh be monasebateh omadeanet to meidoneh zendegi tagdim mikonam. ein chand jomel az marhome Dr. Shariati ast:az maghaleh harfha va adamha, ketabe Kavir,"harfhaei hastan keh bayad zadeh shavand va bayad shenideh shavand,Harfaei hastand keh bayad zadeh shavand vali nabayad sheinedh shavand.harfhaei ham hastand keh nabayad zadeh shavand vali bayad shenideh shavandVa harfhaei ham hastand keh nabayad zadeh shavand va na bayad shenideh shavand.Pas ghabla az neveshtan harfha to dasteh bandi kon.Movafagh bashid

Wednesday, December 15, 2004

83/9/25


**اسير **

واي بر تو ، واي ! ا
اي انسان، ا
اسير! ا
هيچ يادت هست بوي ياس را؟
بوي نمدار علفهايي که زير آفتاب، ا
قصه باران حکايت مي کنند؟
هيچ يادت هست رنگ آسمان؟
چشم خونين اش به هنگام وداع آفتاب؟
يا کمان رنگ رنگ اش ، بعد باران بهار؟
هيچ يادت هست، رعد ابر را؟
يا خروش آبشار ، ا
کز صداي پچ پچ برگ و نسيم
سوي جنگل شکوه برد؟

واي بر تو! واي !
اي انسان ، ا
اسير! ا
ياد داري آخرين باري که بر دستان تو
قاصدک بنشست و پيغامي رساند؟
بوسه هاي ماهيان بر پاي تو
خير مقدمهاي دريا را رساند؟
اشک شوق نرگس از ديدار صبح؟
آخرين باري که کوشيدي بخواني
فکر بکر مور را، ا
در معماي جدالي سخت با يک پر کاه!؟

واي بر تو! واي ! ا
اي انسان ، ا
اسير! ا

تو ستاره داشتي در آسمان ، ا
گم گشته است؟
کو دل ات؟
آن دل که بر طفل فقيري مي گريست؟
با صداي ناله اي بر لرزه بود؟
چون ستم مي ديد از جا کنده بود، ا
عشق با او زنده بود. ا

واي بر تو! واي! ا
اي انسان ، ا
اسير! ا